تبليغاتX
مسخ






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


مسخ

به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام/ خون دل عکس برون می دهد از رخسارم

 

 

1.تاریکی، یه آهنگ و یه قهوه... همین!

سخت نیست خاموش کردن اون چراغ لعنتی!

 

 

2. " سیل ِ سیال ِ نگاه ِ سبزت

                                همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود"

نگام نکن! ویرونم می کنی!

 

 

3. من معتادم به این تخت، به این معبد، به نخوابیدن، به آه کشیدن، به شنیدن صدای کشیده شدن خودکار رو کاغذ کاهی، به شب

وَ

به نبودنت!

 

 

4." عشق

           رطوبت چندش انگیز پلشتی است"...

 

 

5. با کدوم مرده خوابیدی که بوی تعفنت داره خفم می کنه، خواهرکم؟!

 

 

6.من حوصله ی یه عمر حسرت خوردنو ندارم! باید یه راهی پیدا کنم!

 

 

پ.ن: لذت تو تاریکی نوشتن مثه لذت راه رفتن رو لبه ی جدوله!

 

 

+نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت17:35توسط ژوکر | |

 

۱.هوا بادناکه! نمی دونم باد زورش زیاده یا برگا خیلی سستن یا شایدم از دست درخت خسته شدن که اینجوری خودشونو به باد فنا می دن.

چشام می سوزه از شدت سرما، سرما رو  حس می کنم، از درون ولی داغ ِ داغم... حس خوبیه.

 

۲. پرسیدی چرا؟ چرا می نویسی؟

نمی دونم! شاید احتیاج ِ به نوشتن! شاید نیاز دارم به اینکه تفکراتم رو روی کاغذ ببینم.

شاید این تنها راه خروجی ذهن ِ منه!

نمی دونم کدوم یکی از وجوه شخصیتی مه که می نویسه، فقط می دونم که می نویسه از هر چی که بتونه و به ذهنش بیاد، خوب یا بد!

 

۳.وقتی خواب " رویای فراموشی ها" و " دولت خاموشی ها"ست واسه ت، وقتی خواب اختتامیه ی روز ِ ته! وقتی هنوز فکرای دیروز تموم نشده امروزت شروع می شه، چی کار می تونی بکنی؟

 همه ی اینارو به هیچم حساب نکنی و شربت سیب بخوری و به تاریکی خیره بشی و به صداهای گه گاه دردناک ِ شب گوش کنی!

 

۴.    حکیم سنگین

چمران تا شیخ بهایی

چرا هیچی تغییر نمی کنه؟

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت12:28توسط ژوکر | |

 

 

من از این "آینده" که "حال" شده و "گذشته" نمی شه و نمی گذره، از این هوس لعنتی که از سرم نمی افته، از این هوای همیشه بارونی که سرد نمی سه و من رو به تهِ تهِ نداشته هام می رسونه، خسته ام.

من خسته ام از این حال کلافگی، از "نمی دونم" ها، از این بی حوصلگی و بیهودگی...

از اینکه دیگه نه خوابم می بره و نه رویام هم خسته ام. وقتی مغزت از این همه صدا خسته اس ولی این جسم لعنتی ت دیگه خستگی سرش نمی شه.... من از بی خوابی های هر شبم که منو وادار به نوشتن می کنه، خسته نه، متنفرم...

پ.ن: لعنت به این کاغذ و قلم لعنتی....

پ.ن2: چقدر دوس داشتم جای سیگار ِ رو لبت باشم.

پ.ن3: مثل اینکه همه ی ادوار زندگی مثل همه! تغییر نمی کنه هیچی هیچ وقت....

پ.ن۴: می تونی دیاز پام باشی؟

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت13:40توسط ژوکر | |

 

 

1.      "تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،

                             من همه محو تماشای نگاهت"

من همه درد جهان ریخته در چشم سیاهم، حالا هر چی، قهوه ای ام

تو هم که ....؟ تو؟ ....هستی اصلا؟

 

2.      دریافتن این حقیقت تلخ ِتلخ که یه چیزی یه بار، دو بار، ده بار، صد بار، اصلا هزااااااااااااااار بار لذت بخشه! بعد یهو نسبت به اونم بی حس می شی یا اینکه حتی متنفر!

 

3.      گفت که "سرمست نئی، رو که ازین دست نئی"

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

اومدم دیدم رفتی!

 

4.      صدا هم سلب شد!

زندگی همینه! مجموعه چیزایی که ازت سلب می شه! عادت به جمیع سلب شده ها! کنار اومدن با این جبر که احاطه مون کرده یا جنگیدن ِ باهاش مث تو!

 

۵.      بوی شراب می دهی، خربزه در دهان مکن!

 

۶.      پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد میشه!

 

۷.      تراوشات ذهنی ام زیاد شده این روزا! اگه ننویسم می ترکه ذهنم یحتمل! اگه بهونه ی وبلاگ آپ کردن نباشه نمی نویسم کلا!

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت13:32توسط ژوکر | |

نمی شناسمت! نوشته هات ولی به همم ریخت! به هم که.. نه! کشیدم تو خودم! تو این هوای بارونی...

جاش هست که بگم"تو روح مرده و زنده ات" با عرض معذرت البته.

 

پ.ن:لعنت به این ذات کنجکاو!

پ.ن۲:سیگار؟!...

پ.ن۳: هوا اینجا دلتنگ کننده اس!

+نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت11:3توسط ژوکر | |

راه

راه

راه

برای سفر تنهایی و سکوت رو دوس دارم!

راه رو به خاطر راه بودنش، به خاطر نرسیدن دوست دارم...

ترجیح می دم هیچ وقت نرسم!

این روزا ترافک هم برام خوشاینده! از بوق ماشینا، از دیدن چهره ی عبوس آدما، سیگارایی که یکی یکی روشن می شه لذت می برم! تو راه موندن یعنی نرسیدن...

هدف که نداشته باشی، رسیدن معنی نداره! رسیدن به چی؟ به کجا؟ به کی؟

 

 

پ.ن: این روزا چشامو که باز می کنم میبینم رو پل ام!

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت9:41توسط ژوکر | |

روز اول مهر!مهر من از امروز شروع شد و من اندر عجب بی حسیمم!

ترافیک اتوبان فرصت دیدن نیمرو شدن زرده ی خورشید وسط آسمون رو داد!

پ.ن.۱: گوشیم از دستم افتاد لب پر شد.

پ.ن.۲:بعد از ۱۲ سال تحصیل اولین "اول مهر"ی بود که متعلق به هیچ مدرسه ای نبودم!

پ.ن.۳:اینجا خود بهشته!

پ.ن.۴:این آهنگ رو از صبح تو گوشم می شنوم:  

My loneliness is killing me…

 

پ.ن.۵: من همچنان از بی حسیم اندر عجبم...

+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت12:45توسط ژوکر | |

 

1.      اگر فضانوردان یک سیاره ی دیگر مانند زمین را کشف کرده بودند؛ مردم از تعجب شاخ درمی آوردند. مشکل اینست که آنها از تعجب کردن درباره ی چیزهای اطراف خودمان را فراموش کرده اند.

 

2.      اگر مغز ما چنان ساده بود که می توانستیم آن را درک کنیم، آن وقت آنقدر احمق بودیم که قادر به درک آن نبودیم.

 

3.      تا وقتی مردم به آنها (خدایان) اعتقاد داشتند آنها هم در کنارشان بودند. وقتی به آنها معتقد نباشی حضورشان را درک نمی کنی. وقتی مردم به وجود آنها شک کردند، آنها هم گذاشتند و رفتند.

 

4.      از چنگ زمان نمی شود گریخت. ما می توانیم خود را از دست شاهان و قیصران و حتی شاید از دید خدا هم پنهان کنیم ولی پنهان شدن از دست زمان غیر ممکن است. زمان همه جا هست زیرا همه چیز را زمان تعیین می کند.زمان جایی نمی رود، تیک تیک هم نمی کند. این ما هستیم که می رویم و این ساعت ماست که تیک تیک می کند.زمان آرام و بی پایان همانند طلوع خورشید از مشرق و غروبش در مغرب تاریخ را می بلعد. زمان تمدن های بزرگ را نابود می کند و خاطرات قدیمی را به کام خود می کشد. نسل ها را یکی پس از دیگری در خود حل می کندو به نابودی می کشاند.به همین دلیل است که می گویند:"دندان تیز زمان". زمان می جود و می جود و این ما هستیم که لای دندان هایش جویده می شویم.

 

                                                                

Jostein Gaarder

+نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت14:46توسط ژوکر | |

 

سرگیجه گرفتم از این حقیقت وهم آلود

سقف می چرخه، حس بی وزنی و بعد یهو حالت تهوع...

پرتاب می کند شاعر را باد وزنده از پشت!

این جوری دوس داری یا که وارون؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت17:34توسط ژوکر | |

امروز به یه مفهومی رسیدم که هر کاری می کنم نمی تونم به جمله تبدیلش کن! اگه نویسنده بودم حتما در قالب یه داستان حسمو منتقل می کردم ولی نمی شه!نمی تونم!

+نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت19:9توسط ژوکر | |

1-      حسش می کنم از بالای دستم میاد پایین به بریدگی می رسه نمی تونه راهشو ادامه بده، ناچار می زنه بیرون، گرمه! با آب که قاطی می شه خیلی خوشگله. دنبالشو که بگیری دور راه آب می گرده میره توش...

            راس می گفتی جذابه!

 

2-      نگاهت، صدات، لحنت پر از سرزنشه... پنهانش نکن.

           بزن تو گوشم اما پنهانش نکن که دیوونه م می کنی!

 

3-      هیچ وقت انقد نزدیک نبودی

           هیچ وقت انقد دور نبودم

           هه!

 

۴-      بگو بگو که چه کارت کنم؟ بگو

 

 

۵-      می گه: تا حالا کسی رو دوس نداشتی که بفهمی.

         می گم: راس می گی.

         راس می گی. آره...اما تو که فهمیدی چی بدست اووردی؟ با فرض اینکه هیچی از دست نداده   باشی!

 

 

۶-      این روزا رو در رو حرف زدن رو دوس ندارم. نبینمت و حرف بزنم راحت ترم.

 

 

۷-      قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم

     با کی دارم حرف می زنم، نمی دونم  نمی دونم

 

۸-      حرف صد تا یه غاز تا ابد است....

 

 --------------------------

*       دنبال شخص نباش!

+نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت17:35توسط ژوکر | |

من فکر می کنم – فقط فکر می کنم_ کسایی که فارسی رو با لهجه ی عربی حرف می زنن، صلاحیت کافی واسه صحبت از بیگانه ستیزی رو ندارن!*

------------------------------------------------------------

*لحنم بسیار آرومه! دعوا ندارم!

+نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت18:31توسط ژوکر | |

چیزی که بیش از همه عشق را تباه می کند اینست که یک دفعه متوجه شوی رفتار مقبول گذشته ات دیگر مضحک شده! (کورت ونه گوت)

+نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت17:41توسط ژوکر | |

 

1-      این خاطرات لعنتی دارن زنده به گورم می کنن!

 

2-      جاده فریاد می زنه بیا:

تنها، پیاده، به صرف عکاسی

اما...

 

3-      پیری شرم آور ترین دوران انسانیته یا این دنیا خیلی کثیفه؛ هر کی اومد توش دوباره رفت.

 

4-      اون وقتی که باید، نبودی. بذار تو این به اصطلاح خوشی مسخره تنها باشم!

 

 

5-      بستان قدح از دستم ای مست، که من مستم...

 

6-      داستان: لعنت به عشق یا عشق زندگی را به لجن می کشد.

زن : تو هیچی نمی فهمی.لیاقت منو ندارید.

مرد: حالا من هیچی نمی گم دیگه روتو زیاد نکن.

بچه شون چند واحد زمانی بعدتر: مامان تو چرا شاد نیستی؟!

 

7-      من: [فریاد] برووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

 

8-      دارم فک می کنم چطوری می تونستم سنگمو با زاویه 45 درجه پرت کنم که بیشترین برد پرتابو داشته باشه! راستش وقتی نتونستم سرخورده شدم!

 


توضیح: من شنبه رفتم سفر جمعه برگشتم!

+نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت20:10توسط ژوکر | |

روزام بلند شده. انقد بلند که گاهی فراموش می کنم امروزه یا دیروز یا حتی شاید فردا!

چیزی واسه به خاطر سپردن وجود نداره انگار...

باز هم اون خود فراموشی لعنتی همیشگی! شایدم همیشگی لعنتی!نمی دونم اول همیشگی بوده یا لعنت شده. شایدم چون لعنت شده بوده همیشگی شده!

همه چیز تکراری شده.چیز جدیدی اطرافم نیست. غرغرها هم تکراری شدن!

به نوشته های دوستان که نگاه می کردم فهمیدم این چیزا فقط حرفای من نیست.فک کنم قضیه همون گندیدن مغزامونه! (با عرض معذرت از کسایی که دوس ندارن با من جمع بسته شن)

هه! همین الان نوشتن به من حرام شد! به واسطه ی خوب بودن!

                                                                                                                  25 تیر 88

+نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت10:41توسط ژوکر | |

همه چیز از یک انحلال ساده شروع شد.

"من" تو "خودم" حل شد. انقد که دیگه "من"ی وجود نداشت.

"خودم" هم دیگه "خودم" نبود.

محلول  یه جور "من ِ خودمی" بود که "خودم" نبود، "من" هم نبود.

"خودم" فرّار بود،کم کم پرید. بخار شد.

الان که نگاه می کنم می بینم جز یه "من ِ" دفن شده چیزی باقی نمونده.

همش تقصیر زمان بود.

زمان "من"رو تو "خودم" گم کرد.

شایدم تو خودش*

 

 


*مرجع ضمیر زمانه! شخص ثالثی در کار نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت14:34توسط ژوکر | |